تبليغاتX
فراسوی ذهنم - من

بدجوری دچار روز مرگی شدم.

احساس می كنم همه اون چيزايی كه گفتم همش شعار بود. يه جور دل خوش كنك!

هفته پيش اين طور فكر نمی كردم. احساس می كردم می تونم سبز بشم، قد بكشم. ولی الان ...

خوب كه دقت می كنم می بينم زندگيم با 1 هفته و 1 ماه و 1 سال پيش چندان فرقی نداره. باورت می شه؟

پيله ای كه به دور خودم تنيدم اونقدر سفت و محكم شده و اونقدر به بودنش عادت كردم كه ديگه حتی سعی نمی كنم خودمو ازش بكشم بيرون. می دونم كه قدرتشو دارم. همه دارن. مطمئنم. ولی حتی يه ذره تلاش نمی كنم كه اين پرده ها رو كنار بزنم. يه روز كه جو گير می شم تصميم می گيرم آدم بشم. روزی كه پست قبلی رو نوشتم يكی از اون روزا بود. ولی بعدش كه يكی دو روز می گذره همه چيز مثل قبل می شه. فراموشش می كنم، ديگه حتی بهش فكر نمی كنم.

خدايا! پس كی من آدم می شم؟

 

پ . ن. اگه يه روزی آدم شدم و تصميم خودمو گرفتم ، يكی بگه از كجا بايد شروع كنم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 23:9  توسط سودا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
و این گونه نیست که هر کس برای رهایی نیاز به گذرنامه ای داشته باشد. او آزاد است تا از نو زندگی را به اختیار خویش بسازد.

نوشته های پیشین
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
پیوندها
فراترازبودن
بوف تنهایی من
سرزمین عاشقان
هستی
ویرونه
موفقیت
قافله ی نور
تایماز
گرافیک کامپیوتری
هیچستان
صدای سخن عشق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM