تبليغاتX
فراسوی ذهنم - عاشقانه ها

چند روز پيش كتاب " عاشقانه ها" ی جبران خليل جبران را می خواندم. به بعضی نكته ها در اين كتاب اشاره شده كه برايم خيلی جالب بود، مثلا درباره شناخت خدا. من خودم هيچ وقت چنين تصوری از خدا نداشتم. جبران درباره شناخت خدا می گويد:

" و اگر می خواهيد خدا را بشناسيد در پی كشف رازها نباشيد. بلكه به گرداگرد خويش نگاه كنيد، او را خواهيد ديد كه با كودكانتان سرگرم بازی است. و به آسمان بنگريد، او را خواهيد ديد كه در ميان ابرها گام برمی دارد در حالی كه دست هايش را در آذرخش دراز كرده است و در باران پايين می آيد. او را خواهيد ديد كه در گل هل می خندد، آنگاه به پا می خيزد و در لابلای درختان دستانش را برای شما تكان می دهد."

و در جايی ديگر درباره شناخت خود می گويد:

" آنها در بيداريشان به من می گويند : تو و دنيايی كه در آن زندگی می كنی چيزی نيستيد جز دانه شنی كه بر ساحل بی انتهای دريايی بی كرانه افتاده ايد. و من در روياهايم به آنها می گويم : من آن دريای بی كرانه هستم و همه جهان چيزی نيست جز دانه ای شن بر ساحل من."

توصيه می كنم در صورت امكان حتما اين كتاب را بخوانيد. پشيمان نخواهيد شد! 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 14:17  توسط سودا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
و این گونه نیست که هر کس برای رهایی نیاز به گذرنامه ای داشته باشد. او آزاد است تا از نو زندگی را به اختیار خویش بسازد.

نوشته های پیشین
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
پیوندها
فراترازبودن
بوف تنهایی من
سرزمین عاشقان
هستی
ویرونه
موفقیت
قافله ی نور
تایماز
گرافیک کامپیوتری
هیچستان
صدای سخن عشق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM