تبليغاتX
فراسوی ذهنم

گل نیلوفر در انتظار خبری از باران تکیه داده بر درخت گیلاس، چشم به راه دوخته بود که قاصدک آمد و قلب خسته او شاد شد.

- خوش خبر باشی قاصدک، خبر تازه چه داری؟

قاصدک نه حرفی برای گفتن داشت و نه خبری. ناچار گفت:

- آمدم بگویم، بگویم قاصدکی که بعد از من می آید، خبرهای خوشی برایت دارد.

قلب تنهای نیلوفر شکست. قاصدک های قبلی هم همین را گفته بودند، ولی ...

 

(این مطلب از یکی از دوستانم بود. شرمنده من یه کمی!! تنبل شدم. )

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 16:52  توسط سودا | 
"سکوت دردناک است اما در سکوت است که همه چیز شکل می گیرد و در زندگی ما لحظه هایی هست که تنها کار ما باید انتظار کشیدن باشد. درون هر چیز در اعماق هستی نیرویی هست که چیزی را می بیند و می شنود که هنوز قادر به درکش نیستیم. هر آنچه امروز هستیم از سکوت دیروز زاده شده است. ما بس تواناتر از آنیم که می اندیشیم. لحظه هایی هست که در آنها یگانه راه آموختن به کار نبردن هیچ ابتکاری انجام ندادن هیچ کاری است. زیرا در این لحظه های سکون بخش نهان وجود ما فعال است و می آموزد.

آنگاه که شناخت نهان در روح خود را می نمایاند از خود شگفت زده می شویم و انگاره های ما از زمستان به گل می نشینند در حال سرودن نغمه هایی که هرگز در رویا هم نشنیده ایم.

زندگی همواره بیشتر از آنی به ما می بخشد که خود را سزاوارش می دانیم."

                                                                                         نامه های عاشقانه یک پیامبر  

نمی تونم بگم جواب سوالاتمو با خوندن این متن گرفتم ولی لااقل بیشتر امیدوار شدم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 23:10  توسط سودا | 

بدجوری دچار روز مرگی شدم.

احساس می كنم همه اون چيزايی كه گفتم همش شعار بود. يه جور دل خوش كنك!

هفته پيش اين طور فكر نمی كردم. احساس می كردم می تونم سبز بشم، قد بكشم. ولی الان ...

خوب كه دقت می كنم می بينم زندگيم با 1 هفته و 1 ماه و 1 سال پيش چندان فرقی نداره. باورت می شه؟

پيله ای كه به دور خودم تنيدم اونقدر سفت و محكم شده و اونقدر به بودنش عادت كردم كه ديگه حتی سعی نمی كنم خودمو ازش بكشم بيرون. می دونم كه قدرتشو دارم. همه دارن. مطمئنم. ولی حتی يه ذره تلاش نمی كنم كه اين پرده ها رو كنار بزنم. يه روز كه جو گير می شم تصميم می گيرم آدم بشم. روزی كه پست قبلی رو نوشتم يكی از اون روزا بود. ولی بعدش كه يكی دو روز می گذره همه چيز مثل قبل می شه. فراموشش می كنم، ديگه حتی بهش فكر نمی كنم.

خدايا! پس كی من آدم می شم؟

 

پ . ن. اگه يه روزی آدم شدم و تصميم خودمو گرفتم ، يكی بگه از كجا بايد شروع كنم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 23:9  توسط سودا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
و این گونه نیست که هر کس برای رهایی نیاز به گذرنامه ای داشته باشد. او آزاد است تا از نو زندگی را به اختیار خویش بسازد.

نوشته های پیشین
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
پیوندها
فراترازبودن
بوف تنهایی من
سرزمین عاشقان
هستی
ویرونه
موفقیت
قافله ی نور
تایماز
گرافیک کامپیوتری
هیچستان
صدای سخن عشق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM