تبليغاتX
فراسوی ذهنم
سال نو!

همه چیز داره نو می شه. همه جا داره سبز می شه.

عجیبه ولی هر چی که به آغاز سال نو نزدیک می شم بیشتر مرگ رو احساس می کنم.

در حالی که همه در حال زنده شدن هستن

در حالی که همه دارن جوونه می زنن

من نفس های گرم مرگ رو که به پشت سرم می خوره حس می کنم.

چقدر به من نزدیکه! داره می رسه!

ولی من می خوام جوونه بزنم. می خوام سبز بشم! خدایا! یعنی فرصتشو خواهم داشت؟

 

سال نو مبارک!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 9:18  توسط سودا | 

چند روز پيش كتاب " عاشقانه ها" ی جبران خليل جبران را می خواندم. به بعضی نكته ها در اين كتاب اشاره شده كه برايم خيلی جالب بود، مثلا درباره شناخت خدا. من خودم هيچ وقت چنين تصوری از خدا نداشتم. جبران درباره شناخت خدا می گويد:

" و اگر می خواهيد خدا را بشناسيد در پی كشف رازها نباشيد. بلكه به گرداگرد خويش نگاه كنيد، او را خواهيد ديد كه با كودكانتان سرگرم بازی است. و به آسمان بنگريد، او را خواهيد ديد كه در ميان ابرها گام برمی دارد در حالی كه دست هايش را در آذرخش دراز كرده است و در باران پايين می آيد. او را خواهيد ديد كه در گل هل می خندد، آنگاه به پا می خيزد و در لابلای درختان دستانش را برای شما تكان می دهد."

و در جايی ديگر درباره شناخت خود می گويد:

" آنها در بيداريشان به من می گويند : تو و دنيايی كه در آن زندگی می كنی چيزی نيستيد جز دانه شنی كه بر ساحل بی انتهای دريايی بی كرانه افتاده ايد. و من در روياهايم به آنها می گويم : من آن دريای بی كرانه هستم و همه جهان چيزی نيست جز دانه ای شن بر ساحل من."

توصيه می كنم در صورت امكان حتما اين كتاب را بخوانيد. پشيمان نخواهيد شد! 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 14:17  توسط سودا | 

یه شعر از شل سیلور استاین:

 

فرمانده کلی به فرمانده گور گفت:

«آیا باید این جنگِ احمقانه رو ادامه بدیم؟

آخه، کشتن و مردن حال و روزی برای آدم باقی نمی ذاره.»

فرمانده گور گفت:« حق با شماست.» 

 

فرمانده گور به فرمانده کلی گفت:

«امروز می تونیم به کنار دریا بریم

و تو راه چند تا بستنی هم بخوریم.»

فرمانده کلی گفت:« فکر خوبیه.»

 

فرمانده کلی به فرمانده گور گفت:

«تو ساحل یه قلعه ی شنی می سازیم.»

فرمانده گور گفت:« آب بازی هم می کنیم.»

فرمانده کلی گفت: «پس آماده شو بریم.»

 

فرمانده گور به فرمانده کلی گفت:

«اگه دریا طوفانی باشه چی؟

اگه باد شن ها رو به هر طرف ببره؟»

فرمانده کلی گفت: «چقدر وحشتناکه!»

 

فرمانده گور به فرمانده کلی گفت:

«من همیشه از دریای طوفانی می ترسیدم.

ممکنه غرق بشیم.»

فرمانده کلی گفت:

«آره، شاید غرق بشیم. حتی فکرش هم ناراحتم می کنه.»

 

 

 

فرمانده کلی به فرمانده گور گفت:

«مایوی من پاره است.

بهتره بریم سر جنگ و جدال خودمون.»

فرمانده گور گفت: «موافقم.»

 

بعد فرمانده کلی به فرمانده گور حمله کرد،

گلوله ها به پرواز درآمد، توپخانه ها به غرش.

و حالا، متأسفانه،

نه اثری از فرمانده کلی مونده و نه از فرمانده گور.

 
 
فکر کنم شما هم کسانی مثل این دو تا فرمانده رو می شناسین. آدمای جالبی! هستن نه؟!
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 1:7  توسط سودا | 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 14:56  توسط سودا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
و این گونه نیست که هر کس برای رهایی نیاز به گذرنامه ای داشته باشد. او آزاد است تا از نو زندگی را به اختیار خویش بسازد.

نوشته های پیشین
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
پیوندها
فراترازبودن
بوف تنهایی من
سرزمین عاشقان
هستی
ویرونه
موفقیت
قافله ی نور
تایماز
گرافیک کامپیوتری
هیچستان
صدای سخن عشق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM