![]() |
![]() |
|
|
" استاد می گويد: جستجوی توضيحات درباره خداوند هيچ چيز را بر شما آشكار نمی سازد. می توانيد به واژه های زيبا گوش دهيد اما آنها در اصل خالی اند. درست همان طور كه می توانيد يك دائرة المعارف درباره عشق بخوانيد و عشق ورزيدن را نياموزيد. هيچ كس هرگز ثابت نخواهد كرد كه خدا وجود دارد. در زندگی برخی از چيزها را فقط بايد تجربه كرد و هرگز توضيحی درباره آنها ارائه نداد. عشق چنين چيزی است، و خداوند نيز - كه عشق است – چنين چيزی است. ايمان يك تجربه دوران كودكی است، به همان معنای جادوينی كه عيسی به ما آموخت: كودكان ملكوت خداوند هستند. خداوند هرگز وارد مغز شما نخواهد شد. دری كه او استفاده می كند، قلب شماست." مكتوب ، پائولو كوئليو
آيا اين پاسخ شما را قانع می كند؟ آيا قبول داريد كه نمی توان وجود خدا را ثابت كرد؟ پس چگونه می توان به او ايمان داشت؟ به ظاهر كلمات زيبايی هستند: دری كه او استفاده می كند قلب شماست. ولی ما، انسان های امروزی عادت كرده ايم كه مسائل را با تفكر و بر اساس منطق و استدلال قوی بپذيريم. پس اگر خداوند هرگز در مغزمان راه پيدا نخواهد كرد، چگونه می توانيم پاسخ سوالات فراوانی را كه در ذهن داريم بيابيم؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 0:9 توسط سودا |
|
|
"مردها از زنان می ترسند. اين ترسی است كه مانند زندگی با وجودشان آميخته است. ترسی است كه از روز نخست در دلشان نهفته است و تنها ترس از تن و چهره و قلب زن نيست، بلكه ترس از زندگی و ترس از خدا نيز هست، چرا كه زن و خدا و زندگی پيوندی نزديك با يكديگر دارند. زن چگونه موجودی است؟ هيچ كس را توانايی پاسخ گفتن بدين پرسش نيست، اگر چه جمله آدميان را زن به دنيا آورده و غذا داده و در گهواره پرورده و مراقبت نموده و تسلی داده است. زنان در مرتبه خدای گونگی نيستند و برای رسيدن بدين شان مختصر چيزهايی كم دارند و اين بسيار اندك تر از آن چيزهايی است كه مردان نيازمند آنند. زنان نفس زندگی اند، چرا كه زندگی نزديكتر از هر چيز ديگر به لبخند خداست. زنان به نيابت خدا پاسدار ساحت زندگی اند. احساس زلالی كه از زندگی گذرا در دل می نشيند و حس ريشه داری كه از حيات جاودان در كنه روح ماست، همه از وجود آنان بر می خيزد و مردان كه نمی توانند بر هراس خود از زنان فائق آيند می انگارند كه در فريب و جنگ و كار موفق به غلبه بر اين احساس می شوند، حال آنكه هيچ گاه براستی بر آن چيرگی نمی يابند. مردان به خاطر ترس جاودانه ای كه از زنان در دل دارند تا ابد محكوم به آنند كه به شناخت آنان راه نبرند و از زندگی و خدا نيز چيزی درنيابند ... تفاوت ميان زن و مرد به لحاظ جنسيت آنان نيست بلكه به دليل جايگاهشان است. مرد كسی است كه با سنگينی و جديت و با دلی بيمناك از زن، بر جايگاه مردی خويش تكيه می زند. زن كسی است كه در هيچ جايگاهی قرار نمی گيرد و جايگاه خويش را نمی پذيرد و در عشقی كه پيوسته آن را می طلبد و می طلبد و می طلبد، محو می گردد. اگر اين تفاوت همواره ميان زن و مرد حايل باشد مايه ياس و نوميدی می شود. تنها چيزی كه مرد درباره زن می داند بيمی است كه از او به دل دارد و از اين روست كه به شناخت او راه نمی برد. با اين همه سرچشمه ای از نور و پاره ای از وجود خدا در نهاد مرد نهفته است، چرا كه سودای لبخند زن را در سر دارد و برای چهره او كه نور دل آسودگی درآن می درخشد، چنان دلتنگ می شود كه توان غلبه بر آن را از كف می دهد. برای مرد همواره اين امكان هست كه به اردوی زنان و لبخند خدا بپيوندد. برای اين كار كافيست تنها يك حركت انجام دهد، حركتی مانند آنگاه كه كودكی با تمامی قوا خود را به جلو پرت می كند و از زمين خوردن يا مردن هراسی به دل راه نمی دهد و سنگينی جهان را به فراموشی می سپارد. مردی كه بدين سان از خويش و از ترس خويش به در می شود و سنگينی نهفته در جديت را كه همانا سنگينی دنياست به هيچ می شمارد. چنين مردی به انسانی بدل می شود كه ديگر در هيچ جايگاهی قرار نمی گيرد و در برابر سرنوشت محتومی كه جنسيت او رقم زده است و سلسله مراتب تحميلی قانون و رسوم، سر فرود نمی آورد. اين زمان مانند كودك يا قديسی می شود كه در جوار لبخند خدا – و زنان – مقام می يابد." رفيق اعلی ، كريستين بوبن نظر شما چيست؟ احتمالا اكثر خانم ها با اين نوشته موافقند! به هر حال دلم می خواست نظرتان را ( به خصوص آقايان) در اين مورد بدانم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 23:22 توسط سودا |
|
|
" در عشق نه پیشرفتی است و نه کمالی که آدمی روزی بدان نایل گردد. عشق بزرگسالانه و پخته و معقول وجود ندارد. هیچ بزرگسالی با عشق چهره به چهره نمی شود و تنها کودکان با آن روبرو میگردند. تنها روح کودک که روح فراغت و دل آسودگی است و روح بی روحی است عشق را در می یابد. سن و سال آدمی فزونی می یابد و تجربیاتش بر هم انباشته می شود و عقلش ساخته و پرداخته می گردد. اما روح کودک هیچ چیز را نمی شمارد هیچ چیز را بر هم انباشه نمی کند هیچ چیز را نمی سازد. روح کودک همواره تازه است و پیوسته به سوی ابتدای جهان و نخستین گام های عشق رهسپار است. انسان خردمند انسانی است پر و انباشته و ساخته و پرداخته. انسانی که روحی کودکانه در وجودش است. در نقطه مقابل انسانی است که پایبند وجود خویش است. چنین انسانی از خویشتن برکنده شده و در تولد هر چیز از نو زاده می شودو به ابلهی می ماند که توپ بازی می کند یا قدیسی که با خدای خویش سخن می گوید و یا هردو."
رفیق اعلی کریستین بوبن نظر شما در مورد این نوشته چیست؟ آیا باید روح کودکانه داشت تا بتوان با عشق روبرو شد؟ آیا انسان بزرگسال نمی تواند عاشق باشد؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 8:36 توسط سودا |
|
|
"بهترین لحظه اینک است...
هر روز و هر لحظه دعوتی است برای شروع شدن و راهی شدن." سوالات بی پاسخ فراوانی در ذهن دارم. یاری ام کنید برای شروعی دوباره... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 0:39 توسط سودا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
و این گونه نیست که هر کس برای رهایی نیاز به گذرنامه ای داشته باشد. او آزاد است تا از نو زندگی را به اختیار خویش بسازد.
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
| پیوندها |
|
فراترازبودن بوف تنهایی من سرزمین عاشقان هستی ویرونه موفقیت قافله ی نور تایماز گرافیک کامپیوتری هیچستان صدای سخن عشق |
|
RSS
|