![]() |
![]() |
|
|
سلام. فکر می کنم دیگه به جایی رسیدم که باید به شکست اعتراف کنم. خیال می کردم وبلاگ خوبی می شه ولی این طور که پیداست نتونستم اون طور که باید روش کار کنم. به هر حال، فائزه برام یه وبلاگ جدید راه انداخته، می خوام اونجا دوباره شروع کنم، از اول. اگه خواستین و اگه هنوز کسی هست که به این وبلاگ سر می زنه خوشحال می شم اونجا هم مهمونم باشین. آدرسش: http://saeedeh63.blogfa.com دوستون دارم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 23:49 توسط سودا |
|
پ.ن: یه حرفی چند وقته تو دلم مونده، ولی نمی تونم بگم، چون احتمالا با گفتنش لو می رم. پس فعلا در دلمو محکم می بندم تا بعد! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 17:24 توسط سودا |
|
|
" پس از سکوتی که در آن رویاهای لطیف وجود داشت از او پرسیدم: " زیبایی چیست؟ مردم در تعریف آن و برداشتشان از آن اختلاف دارند، آنچنان که بر سر ستایش آن و عشق به آن با یکدیگر مشاجره می کنند." پاسخ داد: زیبایی چیزی است که تو را به بخشیدن نه گرفتن ترغیب می کند. چیزی که احساسش می کنی، آنگاه که دستانی از اعماق جانت دراز می شوند تا آن را بگیرند و به درون وجودت ببرند. چیزی است که جسم آن را نقمت می داند و روح آن را نعمت، پیوندی است بین شادی و غم. زیبایی تمامی آن چیزهای پنهان است که درکشان می کنی، آن ناشناخته ها که می شناسی شان و آن خاموشانی که به آنها گوش می سپاری. زیبایی نیرویی است که از مقدس ترین مقدسات وجودت آغاز می شود و در جایی فراسوی رویاهایت پایان می پذیرد." عارفانه ها، جبران خلیل جبران
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 8:18 توسط سودا |
|
|
دلم خیلی گرفته! اصلا دلم نمی خواست چیزی رو ازت مخفی کنم. باور کن این اولین و آخرین باره. شاید خودت تا حالا متوجه شده باشی. می دونم که خیلی باهوشی. یه روز حتما همه چیز رو بهت می گم. چقدر منتظر اون روزم! شاید سرزنشم کنی شاید از دستم ناراحت بشی ولی همه اینا فقط به خاطر خودم بود. می بینی، من همون کوچولوی خودخواه توام. و تو همه چیز منی بهترین دوست من. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 20:36 توسط سودا |
|
|
رومئو و ژولیت شکسپیر رو می خوندم گفتم شاید بد نباشه شما رو هم مهمون چند تا از جمله های قشنگ و به یاد ماندنیش بکنم. O, she doth teach the torches to burn bright! It seems she hangs upon the cheek of night As a rich jewel in an Ethiop’s ear- Beauty too rich for use, for earth too dear! Romeo My only love sprung from my only hate! Too early seen unknown, and known too late! Juliet What’s in a name? That which we call a rose By any other word would smell as sweet. Juliet Love goes toward love as schoolboys from their books, But love from love, toward school with heavy looks. Romeo
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 23:24 توسط سودا |
|
|
گل نیلوفر در انتظار خبری از باران تکیه داده بر درخت گیلاس، چشم به راه دوخته بود که قاصدک آمد و قلب خسته او شاد شد. - خوش خبر باشی قاصدک، خبر تازه چه داری؟ قاصدک نه حرفی برای گفتن داشت و نه خبری. ناچار گفت: - آمدم بگویم، بگویم قاصدکی که بعد از من می آید، خبرهای خوشی برایت دارد. قلب تنهای نیلوفر شکست. قاصدک های قبلی هم همین را گفته بودند، ولی ...
(این مطلب از یکی از دوستانم بود. شرمنده من یه کمی!! تنبل شدم. ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 16:52 توسط سودا |
|
|
"سکوت دردناک است اما در سکوت است که همه چیز شکل می گیرد و در زندگی ما لحظه هایی هست که تنها کار ما باید انتظار کشیدن باشد. درون هر چیز در اعماق هستی نیرویی هست که چیزی را می بیند و می شنود که هنوز قادر به درکش نیستیم. هر آنچه امروز هستیم از سکوت دیروز زاده شده است. ما بس تواناتر از آنیم که می اندیشیم. لحظه هایی هست که در آنها یگانه راه آموختن به کار نبردن هیچ ابتکاری انجام ندادن هیچ کاری است. زیرا در این لحظه های سکون بخش نهان وجود ما فعال است و می آموزد.
آنگاه که شناخت نهان در روح خود را می نمایاند از خود شگفت زده می شویم و انگاره های ما از زمستان به گل می نشینند در حال سرودن نغمه هایی که هرگز در رویا هم نشنیده ایم. زندگی همواره بیشتر از آنی به ما می بخشد که خود را سزاوارش می دانیم." نامه های عاشقانه یک پیامبر نمی تونم بگم جواب سوالاتمو با خوندن این متن گرفتم ولی لااقل بیشتر امیدوار شدم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 23:10 توسط سودا |
|
|
بدجوری دچار روز مرگی شدم. احساس می كنم همه اون چيزايی كه گفتم همش شعار بود. يه جور دل خوش كنك! هفته پيش اين طور فكر نمی كردم. احساس می كردم می تونم سبز بشم، قد بكشم. ولی الان ... خوب كه دقت می كنم می بينم زندگيم با 1 هفته و 1 ماه و 1 سال پيش چندان فرقی نداره. باورت می شه؟ پيله ای كه به دور خودم تنيدم اونقدر سفت و محكم شده و اونقدر به بودنش عادت كردم كه ديگه حتی سعی نمی كنم خودمو ازش بكشم بيرون. می دونم كه قدرتشو دارم. همه دارن. مطمئنم. ولی حتی يه ذره تلاش نمی كنم كه اين پرده ها رو كنار بزنم. يه روز كه جو گير می شم تصميم می گيرم آدم بشم. روزی كه پست قبلی رو نوشتم يكی از اون روزا بود. ولی بعدش كه يكی دو روز می گذره همه چيز مثل قبل می شه. فراموشش می كنم، ديگه حتی بهش فكر نمی كنم. خدايا! پس كی من آدم می شم؟ پ . ن. اگه يه روزی آدم شدم و تصميم خودمو گرفتم ، يكی بگه از كجا بايد شروع كنم؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 23:9 توسط سودا |
|
|
سال نو!
همه چیز داره نو می شه. همه جا داره سبز می شه. عجیبه ولی هر چی که به آغاز سال نو نزدیک می شم بیشتر مرگ رو احساس می کنم. در حالی که همه در حال زنده شدن هستن در حالی که همه دارن جوونه می زنن من نفس های گرم مرگ رو که به پشت سرم می خوره حس می کنم. چقدر به من نزدیکه! داره می رسه! ولی من می خوام جوونه بزنم. می خوام سبز بشم! خدایا! یعنی فرصتشو خواهم داشت؟
سال نو مبارک! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 9:18 توسط سودا |
|
|
چند روز پيش كتاب " عاشقانه ها" ی جبران خليل جبران را می خواندم. به بعضی نكته ها در اين كتاب اشاره شده كه برايم خيلی جالب بود، مثلا درباره شناخت خدا. من خودم هيچ وقت چنين تصوری از خدا نداشتم. جبران درباره شناخت خدا می گويد: " و اگر می خواهيد خدا را بشناسيد در پی كشف رازها نباشيد. بلكه به گرداگرد خويش نگاه كنيد، او را خواهيد ديد كه با كودكانتان سرگرم بازی است. و به آسمان بنگريد، او را خواهيد ديد كه در ميان ابرها گام برمی دارد در حالی كه دست هايش را در آذرخش دراز كرده است و در باران پايين می آيد. او را خواهيد ديد كه در گل هل می خندد، آنگاه به پا می خيزد و در لابلای درختان دستانش را برای شما تكان می دهد." و در جايی ديگر درباره شناخت خود می گويد: " آنها در بيداريشان به من می گويند : تو و دنيايی كه در آن زندگی می كنی چيزی نيستيد جز دانه شنی كه بر ساحل بی انتهای دريايی بی كرانه افتاده ايد. و من در روياهايم به آنها می گويم : من آن دريای بی كرانه هستم و همه جهان چيزی نيست جز دانه ای شن بر ساحل من." توصيه می كنم در صورت امكان حتما اين كتاب را بخوانيد. پشيمان نخواهيد شد! |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 14:17 توسط سودا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
و این گونه نیست که هر کس برای رهایی نیاز به گذرنامه ای داشته باشد. او آزاد است تا از نو زندگی را به اختیار خویش بسازد.
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
| پیوندها |
|
فراترازبودن بوف تنهایی من سرزمین عاشقان هستی ویرونه موفقیت قافله ی نور تایماز گرافیک کامپیوتری هیچستان صدای سخن عشق |
|
RSS
|